شمارهٔ ۲۱۸
گویند جان خواهد ز من این جان و این جانان منآن زلف و آن رخسار او، این کفر و این ایمان من
دل را سپردم با غمش، این جان من وان مقدمشآن جعد و زلف در همش، وین کار بیسامان من
آن رسم ناگه دیدنش، طرز نگه دزدیدنشآن دیدن و خندیدنش بر دیدهٔ گریان من
در خاک کویش منزلم در جعد گیسویش دلمرویش چراغ محفلم، مهرش فروغ جان من
امشب میان انجمن پیمانه گفتم بشکنماز زلف ساقی سد شکن افتاد در پیمان من
بیهوده من در جستجو بودم که یابم وصل اودرمان چو آمد درد کو، من دردم او درمان من
من دوزخ دل، او بهشت، او کعبهٔ جان، من کنشتبا هم نگنجد خوب و زشت، وصلش بود هجران من