شمارهٔ ۲۱۹
خرم آنان کافرید از نور خود یزدانشانآفرینش تابشی از طلعت تابانشان
باز گردانند مهر از غرب و شق سازند ماهآسمان گوییست گویی در خم چوگانشان
چون به حکم آیند و تمکین خاک تنشان خوابگاهچون براق عزم در زین آسمان میدانشان
تشنه لب در رزم دشمن لیک اندر بزم دوستچشمه ی خور دردی از ته جرعهٔ دورانشان
نیستیشان تا بقوت شام وانگه کایناتاز ازل بر خوان هستی تا ابد مهمانشان
در قضای حق رضاشان راستی خواهی، قضاهست اجمالی که تفصیلش بود فرمانشان
فارق حقند و باطل خون نا حق کشتگاناز لب هر زخم انا الحق میسراید جانشان
آنکه شادی بخش کونین است غمگینش مخواندیده شان گریان مبین بنگر دل خندانشان
نور یزدانند اینان بس عجب نبود اگرباشد از رحمت نظر بر سایهٔ یزدانشان
من به خود قالبی بیجان نمیبینم نشاطجان عالم سر به سر بادا فدای جانشان
نا امید از ابر رحمت نیستم من کیستمخاکی از ایوانشان یا خاری از بستانشان