گنج

شمارهٔ ۲۱۷

گفتم که فاش می‌کند از پرده راز منگفتا نگار پرده در فتنه ساز من
گفتم گشاد بستگی کارم از کجاستگفت گره‌گشاست کف کارساز من
گفتم به عمر کوته من هیچ امید نیستگفتا امیدهاست به زلف دراز من
گفتم به کام من شوی ای دوست تا کجاگفتا فزون ز عجز تو، کمتر ز ناز من
گفتم گناهکارم و امیدوار نیزگفتا به فضل و رحمت مسکین‌نواز من
گفتم به دوستی که ندارم ز خصم باکگفتا به یمن همت دشمن‌گداز من
گفتم وصال را نشناسم من از فراقگفتا نظر ز هستی خود پوش یا ز من
گفتم نشاط بی‌خود و آشفته است و مستگفتا عبث نبود از او احتراز من