شمارهٔ ۲۱۲
آمدم تا رسم تو در عاشقی پیدا کنمعشق را فرزانه سازم عقل را شیدا کنم
عشق را زیبق بگوش و عقل را نشتر بچشمتا چه زاید این اصم را جفت آن اعما کنم
زحمت ساقی، که عمرش بادباقی، تا بکیرخصتی خواهم که تالب بر لب دریا کنم
عشق را از دیده سوی دل برم از دل بجانباده را از لب بجام از جام در مینا کنم
من زبان بربسته ام، تو گوش بر بند ای ندیمتا زبان بیزبانی را مگر گویا کنم
عقل میگوید که لامعبود الاالله و منلای مطلق فانی اندر مطلق الا کنم
تا چو امروزم نباشد بر فوات دی دریغلاجرم امروز باید چاره ی فردا کنم
آتش دل آب چشم آورده ام با خود که منسنگ این آیینه سازم خار آن خرما کنم
پاس نام دوست دارم ورنه من در عاشقینام نیک آنگه کنم حاصل که خود رسوا کنم
گر شوم از خویش پنهان او عیان گردد نشاطآنچه را گم کرده ام چون گم شود پیدا کنم
ملک دل را با صفای نیستی آراستمتا دعای هستی دارای ملک آرا کنم