شمارهٔ ۲۱۱
زتست پای گریزم ز تست دست ستیزمهم از تو با تو ستیزم هم از تو در تو گریزم
بعجز خویش نبردیم هست با تو و نازتوگر نه خشم تو داند که من نه مرد ستیزم
پس از نگاه بسویم اشارتی کن از ابروفکندیم چو به تیری به تیغ زن که نخیزم
خیال طره ی تو اژدهای حادثه خوار استبپاس گنج دل از رنج نفس حادثه خیزم
حکایتی مگر آرم بنامه از خم زلفتز سطر سلسله سازم ز نقطه غالیه بیزم
بیا ببزم حریفان ببین کرامت ساقیبجام صاف شراب و بکام خنجر تیزم
نشاط را چه ملامت کنی زمهر نکویانبگو ملامت آنکس که عقل داد و تمیزم