گنج

شمارهٔ ۲۰۵

بر آن سرم که به پیمانه دست بگشایمغبار، عقل ز رخسار عشق بزدایم
گهی بطره ی ساقی کهن بگیسوی چنگگره ببندم و از کار بسته بگشایم
مرا نه دست ستیزی بود نه پای گریزاگر بخشم بر آیی بعجز باز آیم
مرا بدست خضیبت چه جای پنجه، ولیبخون خویش توانم که پنجه آلایم
پی قبول تو آراست هر کسی خود رامن از قبول تو خود را مگر بیارایم
هزار بادیه پیموده ام بدین امیدکه در سرای مغان جرعه ای بپیمایم
گرفتم اینکه نعیم جهان بکام من استروان بکاهم تا چند و تن بیفزایم