شمارهٔ ۲۰۴
اگر ره است و اگر بیره از قفای تو باشماگر بدم من اگر نیک از برای تو باشم
همین بس است که بر من ز روی لطف ببینیکه من نه در خور اندیشه ی لقای تو باشم
بکرده های صواب است امید شیخ و بمن بینکه با هزار خطا چشم بر عطای تو باشم
سخن به بیهده رانم زنیک و بد ندانممرا بس این که توانم مطیع رای تو باشم
بمدعای منی پای تا بفرق، خدا راکجا رواست که من جز بمدعای تو باشم
برات روضه بشویم در آب چشمه ی کوثراگر قبول کنندم که خاک پای تو باشم
من و بلای غمت، شیخ و خلد نعیمشکدام نعمت از این به که مبتلای تو باشم
نشاط قیمت بیگانگی زخلق چه داندمن این معامله دانم که آشنای تو باشم