گنج

شمارهٔ ۲۰۳

زبان بر بند ای ناصح زپندماگر دستت رسد بگشای بندم
کمان ابروی من بازو مرنجانکه من خود آهوی سردر کمندم
من از بند تو هرگز سر نپیچماگر ریزند از هم بند بندم
اگر فضل است و بخشش تا بخواهیفقیر و بینوا و مستمندم
اگر عدل است و پرسش، تا شماریگنهکارم، مپرس از چون و چندم
بهر گلشن که کردم عزم شاخیرسید از خار گلبن سد گزندم
بهر صحرا که دیدم نیش خاریدلیلی شد بیاد نوشخندم
در این ره دست من گیرند روزیسری امروز بر پایی فکندم
باین سستی که میرانم در این دشتنشاط افتد کجا صیدی به بندم