گنج

شمارهٔ ۲۰۲

غم عالم نبرد ره به دلمکه سرشتند به میخانه گلم
من چه دارم که ز احسان تو نیستجان اگر بر تو فشانم خجلم
دوش دزدیده نگاهی به رختکردم، آوخ نکنی گر بحلم
می‌برم حسرت روی تو به خاکتا چه گل‌ها که بروید ز گلم
گو فرود آکه گشایش با تستمکن اندیشه ز تنگی دلم
شرح دل کار زبان نیست نشاطکاش بیرون فتد از سینه دلم