شمارهٔ ۱۹۱
آخر این روز بشب میرسد این صبح بشامعاقل آنست که خاطر ننهد بر ایام
سخت شد کار و دریغا که هوسها همه سستسوخت جان از غم و آوخ که طعمها همه خام
ره بپایان شد و دردا که ندانیم هنوزبکجا میرود این اشتر بگسسته زمام
توسن عمر ازین دشت سراسر بگذشتتا زنی چشم بهم بگذرد این یک دو سه گام
پرتو مهر که در ساحت این خانه نماندشک نباشد که دوامی نکند بر لب بام
این گل تازه که سر بر زده امروز ز شاخیک دو روز دگرش بر سر خاک است مقام
کس از این انجمن حادثه سودی نبردکه ذهاب است و ایاب است و قعود است و قیام
در بر باد دمادم نکند شمع ثباتدر ره سیل پیاپی نکند خانه دوام
آخر این ریشه به بن آید و این تیشه بسنگآخر این می زسبو ریزد و این شهد زجام
خیز و بفروز چراغ خرد از آتش عشقآبی از اشک بزن بر رخ و برشو زمنام
دل یکی مرکب ره جوست رکابش بطلبراه این سوست نشاط از اثر دل بخرام
کوش کاین جان مقدس رهد از محبس تنتا کی این طایر فرخنده بماند در دام
کوش کاین مهر فروزان که نهان است بمیغهمچو تیغ شه آفاق بر آید ز نیام