گنج

شمارهٔ ۱۸۶

چند دارد دل از اندوه جهان نا شادمعشق کو عشق که از دل بستاند دادم
آخر این ابر در این دشت ببارد روزیآورد سیلی و از جا ببرد بنیادم
هر طرف میگذرم راه برون رفتن نیستمن ندانم که در این غمکده چون افتادم
چون پریشان نشود جان که بزلفی بستمچه کند خون نشود دل که بلعلی دادم
پاس من دار که دل بر کرمت پیوستمدست من گیر که سر بر قدمت بنهادم
تا بدامان که چون گرد نشینم روزیحالیا رفت در این بادیه جان بر بادم
من بمقصد نبرم راه نشاط ار نکندجذب این بادیه در هر قدمی امدادم