گنج

شمارهٔ ۱۸۵

نه در دل فکر درمانم نه در سر قصد سامانمز بی‌دردی بود دردم ز جمعیت پریشانم
طبیب آگه ز دردم نیست تا کوشد به درمانمحبیبی کو که بر وی عرضه دارم راز پنهانم
چه می‌پرسی دگر زاهد سراغ از کفر و ایمانمنمی‌بینی که در آن زلف و آن رخسار حیرانم
از آن بر گشته مژگان گو اگر گویند از بختماز آن زلف پریشان جو اگر جویند سامانم
ز دستم گر بر آید بر سر آنم که تا دستمبه دامانش رسد سر بر نیارم از گریبانم
طبیب از درد می‌پرسد من از درمان درد امانه من آگاه از دردم نه او آگه ز درمانم
سر سامان من داری سرت کردم جدا زان دربه سر گر بایدم بردن نه سر باشد نه سامانم
به نیروی خرد جستم نبرد عشق و هم ز اولگریزان شد چو آمد کودکی نادان به میدانم
کمان ز ابرو و تیر از غمزه دارد ناوک از مژگاننشاط خسته‌ام ناصح نه رویین‌تن نه دستانم