شمارهٔ ۱۸۳
نه هشیارم توان گفتن نه مستمکه هم پیمانه هم پیمان شکستم
ز پا افکنده ام خود را در این دشتمگر روزی رسد دستی بدستم
کرا تا سوی من افتد گذر بازبسد امید در راهی نشستم
نمیدانم تویی یا من در این بزمهمی بینم که خود را می پرستم
تو خواهی بود و تو بودی تو هستینخواهم بود و نه بودم نه هستم
زیمن همت شاه جهان نیستعجب گر زین جهان بینم که رستم
ز پا افتادگان را دستگیریبگیر ای لطف شاهنشاه دستم