گنج

شمارهٔ ۱۸۲

از بس گداختم ز غمت ناتوان شدمتا آن‌چنان که کام تو بود، آن‌چنان شدم
زان پیش‌تر که گل دمد از بوستان شدمفارغ ز حادثات بهار و خزان شدم
گفتم به تَرک هستی و رَستم ز عشق و عقلآسوده هم ز دزد و هم از پاسبان شدم
صد بار جام زهر کشیدم به امتحانلب تشنه باز بر در دیر مغان شدم
مسکین و دل فکار و تهی‌دست و شرمساربا صد امید، بر در این آستان شدم
تا عاقبت کجا بردم باد ازین دیاراکنون چو گَرد از پی این کاروان شدم
افکند عشقِ روز تواناییم به بندناصح! چسان رهم که کنون ناتوان شدم؟
با او وجود من مثل نور و ظلمت استاو در کنارم آمد و من از میان شدم
در صید من طمع چه کنند این شکاریانپیرم ولیک طعمه‌ی شیر جوان شدم
گفتم مگر نشانی از او جویم از کسیاز وی نشان نجستم و خود بی‌نشان شدم
چون کام دوست حاصل ازین شد چه غم نشاطیک‌چند اگر به کام دل دشمنان شدم