شمارهٔ ۱۸
شمیم باد بهاری ببین و فیض سحابببوی طره ی ساقی بگیر جام شراب
بس است جلوه ی این دشمنان دوست نمابیا که برفکنیم از جمال دوست نقاب
هزار جرم شمردم بخود چو رفتی دوششب عتاب تو بر من گذشت روز حساب
ز چشم اشک فشانم خیال دوست برفتفسانه ایست که نقشی نمیزند در آب
چو اوست اول و آخر هم اوست، نیست نشاطبراه عشق تفاوت درنگ را ز شتاب