شمارهٔ ۱۷۸
جان چو میرفت چرا زیست تنمبی تو دارم عجب از زیستنم
تا درین شهر چسان افتادمکه رهی نیست به سویِ وطنم
هرگزم رخصت پرواز نبوددل باین شاد که مرغ چمنم
بیکی جام میم کس ننواختمن باین خوش که درین انجمنم
آتشی بایدم افروخت بخویشکه در این خانه ، حجاب است تنم
بلبل است و گل و پروانه و شمعآنکه دور از تو بماندست منم
هر کسی با هوسی زیست نشاطمن ندارم هوس زیستنم