شمارهٔ ۱۷۷
بازو مساز رنجه که ما خود فتادهایمگردن به تیغ و سر به کمندت نهادهایم
جان گر بود سزای تو بر کف گرفتهایمسر گر سزد به پای تو از دست دادهایم
آیینهسان دلیست به صیقلسرای عشقما را که نقشها بپذیریم و سادهایم
در آستان میکده آخر کنند خاکما را که هم نخست از آن خاک زادهایم
در موج بحر هستی از اهتزاز عشقما همچو ماهیان به ساحل فتادهایم
دشمن مباش غره به بازوی خود که ماسر بر مراد دوست به چوگان نهادهایم
بر چشمهٔ حیات نبندیم دل که چشمبر خاک پای خسرو عالم گشادهایم