شمارهٔ ۱۷۶
جز رنج خمار ابدی نشئه ندیدیمزان باده که از ساغر ایام کشیدیم
آمیخته با خون دل و لخت جگر بودهر جرعه که از مشربهٔ دهر چشیدیم
انگیخته از چنگ غم و زخم ستم بودهر نغمه که در مصطبهٔ چرخ شنیدیم
در دشت عمل دانهٔ عصیان بفشاندیماز کشت امل حاصل حرمان درویدیم
با خنگ هوا وادی غفلت بسپردیمبا چنگ هوس پردهٔ عصمت بدریدیم
از سرزنش خلق چه نالیم که از ماستبر ما به سزا آنچه بگفتند و شنیدیم
انصاف نباشد که برنجیم و نسنجیمبا خود که چه مقدار تبهکار و پلیدیم
سرمایهٔ طاعات ببازار معاصیبردیم و همین حسرت و اندوه خریدیم
نبود عجب ار راه نبردیم به جاییبیهوده همی پشت به مقصود دویدیم
تقدیر قوی را چه کند رای ضعیفانهم از ره تدبیر به تقدیر رسیدیم
تا عاقبت احرام در کعبهٔ مقصودبستیم و دل از نیک و بد خلق بریدیم
سرتاسر این بادیه هرسو که گذشتیمپیش و پس این قافله هرجا که رسیدیم
جز خدمت دارای جهان سایهٔ یزدانچیزی که بدان شاد توان بود ندیدیم
راندیم ز دل هرچه نه با یاد خدا بودپس در کنف سایه وی جای گزیدیم
شاهنشه دین فتحعلیشاه جوان بختشبهش به عدالت ز زمانه نشنیدیم
در دهر نشاط از تو که نامت چو نشان بادافسوس نشانی به جز از نام ندیدیم