گنج

شمارهٔ ۱۷۲

روزَکی چند پی زهد و سلامت گیرمور ملامت کندم عشق از او نپذیرم
جام صافی ببر و جامهٔ سالوس بیارصدق بگذار که من در گرو تزویرم
بر سر کوی بت سلسله گیسو زین پسنتوان داشت دگر باز به سد زنجیرم
نگه یار کمان ابرویم اکنون به نظرآید آنسان که زند خصم همی با تیرم
خواستم زهد به تدبیر بیاموزم لیکمیکشد باز سوی دیر مغان تقدیرم
جای در صومعه از دیر گزیده‌ست نشاطمپسندید خدا را که به غربت میرم
عاشقی رنج و بدین رنج همان به مانمبی‌خودی عیب و بدین عیب همان به میرم