گنج

شمارهٔ ۱۷۱

قافیه: یرم۷ بیت
عجب نبود بگلشن جا اگر فصل خزان دارمکنون نه رشک بر گلچین، نه باک از باغبان دارم
ز پی شادی و غم دارد غم و شادی چرا خود راز غم غمگین نمایم یا ز شادی شادمان دارم
حدیث عشق من افسانه شد در شهر و میبایدز شرم عاشقی پیش تو درد دل نهان دارم
چه باکم از گرفتاری که صیادم درین گلشنقفس بر شاخی آویزد که در وی آشیان دارم
ندارم غیر بادی در کف و خاری بپا باریباین خوش کرده ام خاطر که جادر گلستان دارم
غم جان جهانم فارغ از جان و جهان داردتو پنداری که من اندیشه ی جان یا جهان دارم
نشاط از بیم دشمن تا بکی گیری کنار از ماکه باشد کو نداند با تو رازی در میان دارم