شمارهٔ ۱۶۵
این خیال خودپرستانند غافل کان جمالتا به چشمی درنیاید برنیاید در خیال
عقل گوید رب ارنی عشق میگوید که هی!کَیفَ اَعبُد؟ گاه من معبودم و گه ذوالجلال
کَیفَ اَعبُد را شنیدی کوش تا بینی رُخَشدیدهٔ ربّی اری گر هم طلب کن زان جمال
یک خطاب آمد به عقل و عشق از دربار دوستدر صماخ این تجنب در سماع آن یقال
عقل مینالد ز خویش و عشق مینالد ز دوستاین همیجوید وصال و او همیگوید محال
من سیهبخت جهانم لیک در دوران شاههمچو زلف دلسِتانم کز وی افزاید جمال
جان ستاند جان دهد جزع سیه از یک نگاهوان لب لعلی هنوز آسوده از رنج دلال
گر پریشان و سیهبختم همیبینی چه باکزلف مشکین توام کز وی فزایی بر جمال