گنج

شمارهٔ ۱۶۴

قافیه: ال۸ بیت
روشن از طلعت خورشید شود خانه ی گلطلعت اوست که تابد به نهانخانه ی دل
بی شک این قوم که من مینگرم بی بصرندورنه این روی که بیند که نگردد مایل
بتگر چین که بت از سنگ بر آرد یا سیمکو که بیند صنم سیمتن سنگیندل
زندگی بی تو حرام است خدا را باز آیکه اگر تیغ زنی خون منت باد بحل
من اگر صحبت زاهد طلبم نیست عجبعاقل آنست که پرهیز کند از جاهل
رنج بیهوده بری به که گزینی راحتکار بیهوده کنی به که نشینی کاهل
هرگز از مزرع سبز فلک و چشمه ی مهرتخم غفلت بجز اندوه نیارد حاصل
نه غم آنجا گذر آرد که بود طالب دوستنه نشاط از در آنکس که نشیند غافل