گنج

شمارهٔ ۱۵۱

مردود خلق گشتم و گشتم پسند خویشرستم ز بند غیر و فتادم به بند خویش
تا چند درد زهر بکامم زجام غیرزین پس من و مذاق خوش از صاف قند خویش
ما را بتلخکامی خود ذوق دیگر استچندین مدار پاس لب نوشخند خویش
توفان ز دیده آرم و بندم لب از سخنتنگ آمدم ز دعوت نا سودمند خویش
در باغ جعد سنبل و در بزم زلف یارهرجا بصورتی دگر آرد کمند خویش
آخر عنان عشق سپردم بدست عقلاین عرصه ای نبود که تازم سمند خویش
خامی ز سر بنه که بخاک اوفتی نشاطای میوه خام باش بشاخ بلند خویش