شمارهٔ ۱۵۲
شکر نعمت آورم یا عذر ار تقصیر خویشمنت از تقدیر تو یا خجلت از تدبیر خویش
ترک هر تدبیر شد تدبیر ما در بندگیتا تو دانی و خدایی خود و تقدیر خویش
دانه تا پنهان نسازد هستی خود را بخاکابر رحمت کی کند پیدا در آن تأثیر خویش
خاک شو تا بر تو اندازد نظر آن چشم پاکورنه کس بر سنگ کی ضایع گذارد تیر خویش
بیقراری سر زلفش نه از باد صباستیک جهان دیوانه دارد در خم زنجیر خویش
در نگاهی از پس سد خشم ذوق دیگر استحسن در تسخیر دل داند نکو تدبیر خویش
عاقلان گویند آسانی به از دشواری استچون خرابی سهلتر، کوشم چه در تعمیر خویش
دیده بر روی جوان به گوش بر گفتار پیردر جوانی این سخن دارم بیاد از پیر خویش