گنج

شمارهٔ ۱۴۸

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: امتش۱۰ بیت
در کف عشق نهادیم عنان دل خویشتا کجا افکندش باز و چه آید در پیش
خبرت هست که هیچت خبری نیست زخویشآه اگر بگذردت زین سپس ایام چو پیش
یک جهان کشته و تیغ تو همان وقف نیامعالمی خسته و تیر تو هنوز اندر کیش
خواست آراسته خوش محفل و غافل که ترانیست ره جز بدل آن نیز دلی خسته و ریش
کند از من حذر آن شوخ چه سویم نگردچه کند خواجه چو ممسک شد و مبرم درویش
خط او سر زد و سر بر نتواند زین پسآنکه زین پیش جهانیش سر افکنده به پیش
آتشی بود و نه پیداست از او غیر از دودگلشنی بود و نه برجاست از او غیر حشیش
این نه ریشی که دگر سود ببخشد مرهماین نه فصلی که دگر وصل پذیرد به سریش
حسرتی بر منش امروز چو آن صید افکنکه رسد صیدی و تیریش نباشد در کیش
اگرم هیچ نباشد طمعی هست نشاطکم زجود شه و از هر چه بوهم آید پیش