گنج

شمارهٔ ۱۴۲

قافیه: از۱۲ بیت
عقل با عشق کی شود دمسازنبرد صرفه سحر از اعجاز
تا چه فرمان رسد ز درگه دوستسر نهادم بر آستان نیاز
دل زکف رفته، جان رسیده بلبچشم بر راه و گوش بر آواز
هیچ حاجت بعرض حاجت نیستبا خداوند گار بنده نواز
صید از بهر امتحان آرندگاه کوتاه رشته گاه دراز
جز بکامش اگر تو گام نهیرشته خواهد کشید صید انداز
کعبه از سومنات میجوینداین گروه مجاوران حجاز
رخت از بحر برده سوی سراباز حقیقت سپرده راه مجاز
لب ببستیم و کلک بشکستیمتا کی از پرده برفتند این راز
کوته آخر شود فسانه ی خصمدولت شهریار باد دراز
زین حکایت کناره گیر نشاطکه نهایت ندارد این آغاز
پرده بر عشق می نشاید بستعشق خود آتشیست پرده گداز