گنج

شمارهٔ ۱۴۳

قافیه: اناستباز۱۲ بیت
زلف بر پا فکنده از سر نازما گرفتار این شبان دراز
نظری داشت با نظر بازانلعبت شوخ و شاهد طناز
سپر از دیده بایدش آوردهر که از غمزه گشت تیرانداز
منع عاشق توان ز شاهد لیکحذر از شاهدان عاشقباز
این تذروان شوخ چشم دلیرجلوه آرند در گذر گه باز
گرچه از دوست هر چه هست نکوستستم و لطف و خواری و اعزاز
جور بر بندگان روا نمودخاصه در عهد شاه بنده نواز
بنهایت حدیث ما نرسیدکه ملالت رسیدت از آغاز
را ز ما بود آنکه در عالمماند در پرده با دو سد غماز
راز دار جهانیان خاکستخاک گشتیم و ماند در دل راز
این پریشان سخن ز نظم نشاطگر قبول شهنشه افتد باز
شکر و شعرش آورند نثارتوتی از هند و سعدی از شیراز