شمارهٔ ۱۴۰
در چشمهٔ خضر شعلهٔ طوریا روی تو مینماید از دور
بخت من و مقدم تو هیهاتاین بس که تو را ببینم از دور
سلطانی و خانمان درویششاهینی و آیان عصفور
از روز سیاه ما روا نیستگفتن سخنی بر وی منظور
در حلقهٔ گیسوانش آخرذکری رود از شبان دیجور
از رحمت او مباش نومیدوز طاعت خود مباش مغرور
کز خدمت ناپسند سد بارخوشتر باشد گناه مغفور
از غیر چرا نشاط نالیمافتاده به دست نفس مقهور
در رستهٔ ماست شحنه طراربر مخزن ماست دزد گنجور
ما شیفته در توایم و اقبالدر موکب شهریار منصور
بر درگه او نشاط باداسال و مه و روز و هفته مسرور