شمارهٔ ۱۴
آب گو بگذر ز سر این خانه راوقت شد، ویران کن این ویرانه را
صوفیان مستند و زاهد بی خبراز که پرسم من ره میخانه را
شعله ی شمع است کاتش زد بجمعخواجه گر سوزد چه غم پروانه را
مست آن بزمم که مستانش کنندز آب شمشیر تو پر پیمانه را
عشق نوبت میزند بر بام قصرکز هوس خالی کنید این خانه را
آشنایی حلقه بر در میزندکیست تا بیرون کند بیگانه را
خطبه میخواند بنام دوست عشقای خرد کوتاه کن افسانه را
عشق با دیوانگی! حاشا نشاطعشق عاقل میکند دیوانه را