شمارهٔ ۱۳
منع نظاره روا نیست تماشایی راورنه فرقی نبود زشتی و زیبایی را
یار ما شاهد هر جمع بود وین عجب استکه بخود ره ندهد عاشق هر جایی را
وقتم امشب همه در صحبت بیگانه برفتتا چرا شکر نگفتم شب تنهایی را
ساقی امشب می از اندازه فزون میدهدمتا بشویم بقدح دفتر دانایی را
نیکنامان در دوست پناهت ندهندتا بخود ره ندهی شنعت رسوایی را
خواجه زین در بسلامت سر خود گیرد کاشکه ز سر می ننهد عادت خودرایی را
دل آسوده اگر میطلبی عشق طلبعاقلان نیک شناسند تن آسایی را
بگذارید که تا سر نهم اندر ره دوستتا بگیرید زمن این سر سودایی را
دلم از سینه بتنگ است که در خانه نشاطنتوان داشت نگه مردم صحرایی را