شمارهٔ ۱۲
جز بجان کس نشناسد صفت جانان راهم بجانان بنگر تا بشناسی جان را
نیست هستی بجز از هستی و هستی همه اوستخواجه بیهوده بخود می نهد این بهتان را
هوس خرمی از سر بنه ای طالب دوستآتش افروز بخاری نخرد بستان را
ره چو مقصد بود آن به نبود پایانشعاشق آن نیست که اندیشه کند پایان را
عشق نیران طلبش میبرد از باغ نعیمورنه آدم نپسندد بخود این حرمان را
کافرم خواند یکی وان دگرم مؤمن گفتعشق هم کفر ببرد از من و هم ایمان را
رو خرابی طلب ای دل که نگیرند خراججز ز آباد و نبخشند مگر ویران را
در هوسخانه ی تن دیربماندیم، کجاستمرگ تا برکند این لعبگه شیطان را
کشتی از لطمه ی موجی شکند، کوش نشاطتا شوی بحر و بهم درشکنی توفان را