شمارهٔ ۱۱
درد چون نیست چه تأثیر بود درمان راگوی شو تا که ببینی اثر چوگان را
از من ای خاک در دوست خدا را بپذیربکجا باز برم این سر بی سامان را
چه عجب خلق اگر از تو بغفلت گذرندآنکه درویش نباشد چه کند درمان را
دیده بستم که دل از یاد توام بستان استجز برویت نگشایم در این بستان را
عهد گل تازه شد آن ساقی گلچهره کجاستتا ز پیمانه بما تازه کند پیمان را
شاید از پرتو او روز وصالی سازدآنکه از بخت من آورد شب هجران را
عاقل اندیشه ی جان دارد و عاشق جانانبالله ار ما بشناسیم ز جان جانان را
دل یکی منزل غیب است نه منزلگه ریبخلوت قدس مخوان بارگه شیطان را
ای که در کار نشاطت نظری هست مجویراز این غمزده ی دلشده ی حیران را
حال این قوم چه دانی تو که بهتر داننداز نشاطی که بود فاش غم پنهان را