گنج

شمارهٔ ۱۱۳

بدین درگه یکی را سر شکستندیکی تا اندر آید در شکستند
درون خانه جز بیرون در نیستاگر بستند در یا در شکستند
تو گر آرام جویی رام شو رامکه ما را از رمیدن پر شکستند
چه ظلم است این خدا را کاندر این بزممرا هم توبه هم ساغر شکستند
دل آغاز شکستن کرد تا بازکجا طرف کلاهی بر شکستند
خدیو عقل را کشور گرفتندامیر صبر را لشکر شکستند
بگوشم بی لبش زیبق نهادندبچشمم بی رخش نشتر شکستند