شمارهٔ ۱۱۲
گذری باد بر آن زلف معنبر داردبازیارب دل آشفته چه بر سر دارد
دفتر معرفت آن به که بشوییم بجویکه درخت چمن اوراق دی از بر دارد
در نظر بازی مژگان تو احوال دلمداند آن خسته که دل بر سر خنجر دارد
رندبی پاو سر از کوی خرابات چه دیدکه جهان را بنظر سخت محقر دارد
اختر طالع من روی فروزان تو بودهر که بینی نظری جانب اختر دارد
ستم از لطف چسان فرق توان کرد که دوستهم به کف خنجر و هم دست به ساغر دارد
به طبیبان جفاپیشه چه گوییم نشاطدرد ما را به جز او کیست که باور دارد