بار غم بر دل و دل بر سر زلفش ترسم
بار غم بر دل و دل بر سر زلفش ترسمکه گرانی کند و بگسلد این رشته زهم
ای نسیم سحر آهسته بر آن زلف گذرکه زگستاخی تو سلسله ها خورد بهم
گر توانی رخش ای شام بپوشان در زلفورنه با طلعت او شب نشود در عالم
باز وسواس خرد راه بدل جست ای عشققدمی جانب ما غمزدگان نه ز کرم
تو نشینی و نشان باز نماند زاندهتو خرامی و اثر باز نماند از غم
دست بگشای و ببین دل پی دل بر سروتپای بگذار و ببین جان پی جان زیر قدم
تو و آن ناز که بر جور فزایی ز نیازمن و آن عجز که بر مهر فزایم ز ستم
ای که یک لحظه غمینت نتوانم دیدناز چه یا رب نپسندی تو مرا جز باغم
با خیال تو بهر لحظه خیالیست مرااو همی لیس و لا گوید و من کان نعم
چه غم انگیز نشاطی تو برون روز ز بساطتا رسد گنجی بی رنج و نشاطی بی غم