گنج

شمارهٔ ۴ - این ترکیب بند ایضا در مرثیه همایون نژاد شاهزاده مراد مغفور رضوان الله علیه گفته شده

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۶۲ بیت
لب خوش نگشته خنده ره جنگ می زنددر بزم مرگ ناله بر آهنگ می زند
هرگز زمانه جامه ماتم برون نکردنارفته شب به دامن شب چنگ می زند
وقت گذشته را به تأسف ز پی مروکاین جا نشاط گام به فرسنگ می زند
این دهر روز کور کش ایام خصم باددست طمع به گیسوی شبرنگ می زند
دست اجل به تیغ سیاست بریده باداز خاک مهر بر دهن تنگ می زند
آرایش جنازه و دستار می کندگویی که گل بر افسر و اورنگ می زند
این چرخ شوخ دیده عجب بی بصارتستبر جام عشرت که ببین سنگ می زند؟
فرزند شاه اکبر والانژاد مردشیون برآورید که سلطان مراد مرد
آفاق پردریغ و جهان پر ندامتستاین روز مرگ نیست که روز قیامتست
خلقی پر اضطراب چه جای تمکنست؟دهری پر انقلاب چه جای اقامتست؟
این ماتم کسی است که از گریه تا به حشربر جیب صبح و دامن شب ها علامتست
خون می کند به جلوه دل خلق گوییانخل جنازه رسته از آن نخل قامتست
هرکس چنین جمال درآرد به حشرگاهرضوان گرش بهشت دهد در غرامتست
دل از نوید صحبت او بزم سور بوداکنون سرای ماتم و کوی ملامتست
یاران عجب شکاری از دست داده ایمبر سر زنید دست که وقت ندامتست
شهباز ما پریده ره آسمان گرفتمرغی نرفته است که دیگر توان گرفت
ای بزم تیره ای رخ چون ارغوان کجاست؟وی رزم درهمی شه گیتی ستان کجاست؟
شوق سجود و حرمت تعظیم کمترستآن ناز صدر و سرکشی آستان کجاست؟
امروز غم به مسند شادی نشسته استپهلونشین خسرو هندوستان کجاست؟
آن حکم ها که بود ازو آب کار کو؟وان کارها که آمد ازو بوی جان کجاست؟
دل ها پر از غمست عزیزان چه واقعست؟یک دل شکفته نیست خوشی در جهان کجاست؟
هرجا به سوک مرگ گروهی نشسته اندزین غم که عام گشت ندانم امان کجاست؟
برگ و شکوفه نیست ثمر از کجا خورم؟بشکست شاخ و برگ مرا آشیان کجاست؟
کسی را سرود در خور این تعزیت نبودپیدا کنید کاول این داستان کجاست؟
خلقی به شیونند و نگویند حال چیست؟صبر سخن شنیدن و تاب بیان کجاست؟
آفاق در مصیبت او ممتحن شدهاین مرگ باعث الم مرد و زن شده
غم خاست در پیاله می از ساغر افکنیدشد بزم تیره پرده از آن رخ برافکنید
شمعی که هر روشن ازو بود مرده استپروانه را برید به خاکستر افکنید
در خانه اش ز حلقه ماتم خرام نیستاین حلقه را ز صحن سرا بر در افکنید
ریحان جلوه یاسمن عشوه ریختهچینید و هم بر آن قد جان پرور افکنید
بالین ز تاب کاکلش آشفتگی کشیدکوته کنید و عربده در کشور افکنید
رفت آن سری که تاج به او سرفراز بودبر سر کنید خاک و کلاه از سر افکنید
پوشید چند جامه نیلی ز جور چرخبر آفتاب جامه چو نیلوفر افکنید
خیزید تا بدان سر تابوت دم زنیمعرضی کنیم و کار وداعش به هم زنیم
رفتی و کارها همه در هم گذاشتیآشفتگی به مردم عالم گذاشتی
جان ها غم رسیده و دل های بی قراردر پیچ و تاب طره پر خم گذاشتی
از تو غبار بر دل بیگانه ای نبودبهر چه بر دل پدر این غم گذاشتی؟
روز و شبت به رسم جنبیت ستاده بوددر زین خویش اشهب و ادهم گذاشتی
شمع مزار و خشت لحد ساختی قبولرخسار تخت و طره پرچم گذاشتی
همت تو را به ملک نیاورد سر فرودعالم به هر که خواست مسلم گذاشتی
حرمت نگاه داشتی و جای خویش رابهر برادران مقدم گذاشتی
خونست بی تو گر همه دل چون دل منستهر دل که بی تو خون نشود سنگ و آهنست
ای شاه مصر دور ز کنعان چگونه ای؟ای یوسف از جدایی اخوان چگونه ای؟
هرگاه جلوه کرد تقاضا چه می کنی؟با حسن شوخ در ته زندان چگونه ای؟
اسکندر از غم تو به ظلمت نشسته استدر زیر گل تو چشمه حیوان چگونه ای؟
ای پاره ای ز جان و جگرگوشه پدرگشته جدا ز دیده و دامان چگونه ای؟
ما باری از فراق تو درخون دیده ایمتو در میان روضه رضوان چگونه ای؟
آواز نوحه طبع و در آشفته می کندای بخت خوش به خواب پریشان چگونه ای؟
این جات کار دفتر و دیوان تمام بودآن جا ز شغل و پرسش و دیوانه چگونه ای؟
قلزم سبک ثبات تر آنجا ز شبنم استدر بحر کل تو قطره باران چگونه ای؟
بشنو که بانگ بحر تو بر عرش می زنندتا بنگریم در صف میدان چگونه ای؟
چون کار رفتگان دگر نیست کار تومحشر شتاب می کند از انتظار تو
فردا کلاه پادشهی بر سر تو بادرسم العمل به روز جزا دفتر تو باد
فردا که روز حشر برانگیزد از زمیندوش و کنار حور و پری محشر تو باد
روزی که کارها همه موقوف حق شودجبریل کارساز و خدا یاور تو باد
وقت سئوال گوش و لب منکر و نکیرپر از قبول نکته جان پرور تو باد
آن حله ای که آدم ازان ذل و قدر یافتگر رحمت دو کون بود در بر تو باد
مجموعه عمل چو به محشر درآوریکار تو راست همچو خط مسطر تو باد
مغز از بخور روی مزارت معطرستبوی بهشت همنفس مجمر تو باد
آدم بهای تو نشناسد درین جهانتسبیح قدس در دل کان گوهر تو باد
نخل ریاض ملک که باب عزیز تستسرسبز از دعای ثناگستر تو باد
کارش به حسن شاهد فرخندگی بودهرچند بر تو مرگ بر او زندگی بود