گنج

شمارهٔ ۵ - این ترکیب بند دوازده بنده است، هر بند در منقبت یکی از ائمه اثناعشر و بیان این که ولایت از ولاست و ولا به معنی حب ذاتی

وقتی که شکل دایره کن فکان نبودجز نقطه حقیقت حق در میان نبود
نور ولا ز بطن حقیقت طلوع کردچندان که گشت گرد خود آن را کران نبود
پرگار گشت و انجم و افلاک آفریدکثرت پدید آمد و خود غیر آن نبود
تا آن ولا چراغ هدایت نمی فروختاز آدم و خلافت آدم نشان نبود
نور علی به کسوت احمد ظهور کردورنه به هم مخالطت جسم و جان نبود
ناطق نگشت تا به علی قلب مصطفیمعراج و وحی منزل و نطق و بیان نبود
قول علی که در شب معراج می شنیدغیری بجز حقیقتشان در میان نبود
روزی که داشت رتبه روح اللهی علیاخبار عیسی و اثر این و آن نبود
مبعوث بر ولایت او بود هر نبیسر علی به هیچ پیمبر نهان نبود
شد احمد از وجود علی خاتم الرسلتا او عیان نگشت حقیقت عیان نبود
از انبیا دوازده اقطاب حق پدیدتا بود بی حمایت قطب زمان نبود
آل نبی ز بعد نبوت وصی شدندکاین رتبه با ملایکه آسمان نبود
در عرصه الست که کوس بلا زدندافلاک قرعه بر حسن مجتبی زدند
دیدند چون وجود حسن مورد بلابر جان بوالحسن رقم ابتلا زدند
تا ابتلای کون حسن را قبول کردبس حلقه بر در علی مرتضی زدند
در انقلاب کون و مکان قالب حسنمانند قطب بر وسط آسیا زدند
مسدود ساختند در وحی انبیااحداث کاینات در اولیا زدند
بر دوش ناتوان حسن بار حادثاتاز غایت مشابهت مصطفی زدند
بر یاد حسن قامت او از عنا و رنجبس رقعه بر مرقع ترک و فنا زدند
چون راست شد به قد حسن جامه بلاگلبانگ تهنیت ز سمک تا سما زدند
اول به اقتدار سریر خلافتشبر گوش عرش طنطنه استوا زدند
وآخر به احترام مقام شهادتشدر صدر خلد نعره «قد اجتبا» زدند
خستند دل به زهر هلاهل مکررشالماس سوده بر جگرش بارها زدند
چون او شهید شد علم فتنه و بلابردند از مدینه و بر کربلا زدند
زان پس حسین حجت حق در میان نهادمنکر ز جهل تیر حسد در کمان نهاد
حق ز اولیا مقام ذبیح الهیش داددر قبضه مشیت خویشش عنان نهاد
حلقی که بوسه گاه نبی بود ظلم عهدشمشیر زهر داده امت بر آن نهاد
ذبح عظیم اشاره به قتل حسین بودمنت که بر خلیل خدای جهان نهاد
تعبیر کرد ازان به بلای مبین خلیلکاندوه کربلای حسینش به جان نهاد
گرچه به صدق وعده براهیم را ستودلیکن حسین شرط وفا در میان نهاد
دادش مقام صبر و رضا تا شهید شدبا نفس مطمئنه قدم درجنان نهاد
می راند در بلا و محن نفس جاهدشتا روح پای بر زبر آسمان نهاد
شد حاصلش عذوبت روح از عذاب تنجانش عزیز گشت چو تن در هوان نهاد
حق مشهد حسین محل شهود ساختفردوس در مکاره و رنج جهان نهاد
ابن زیاد سک به صلاح یزید شومشمشیر جور و کین به صف خاندان نهاد
شط فرات راند ز طوفان کربلاوآنگه سر حسین به خون روان نهاد
دنیا که عنف اهل ستم تار و مار کردسجاد حق علی حسین آشکار کرد
در فکر تشنگان بیابان کربلامژگان چو ذوالفقار علی آبدار کرد
گویی که خون دیده آن قطب اولیابا خون یحیی زکریا قرار کرد
آن مرز و بوم ارض مقدس به خون سرشتاین کوه و دشت مکه و یثرب بکار کرد
آن اعتکاف مسجد اقصی نمود خوشاین انزوای کنج حرم اختیار کرد
آن را نزار گشت تن از خرقه خشناین را هراس خشیت حق تن نزار کرد
پوشید دلق تقوی و نعلین اجتهاددر طاعت خدای کمر استوار کرد
چندان گریست پوست ز رخساره اش بریختشوراب دیده اش بن دندان فکار کرد
از عقده های ظلمت و از عقبه های تارسجاد حق به گریه خونین گذار کرد
شد بر امامتش حجر کعبه معترفبا عم خود چو پیش حرم گیر و دار کرد
عبدالملک برو به حقارت نگاه کردصحن حرم پر از گهر شاهوار کرد
پنجاه و هفت سال بدین حال زنده بودآخر ولید شربت زهرش به کار کرد
قطب زمان محمد باقر امام شدسلک امامت از گهرش بانظام شد
باب السلام علم به رویش گشاده گشتحبل الورید خلق پی اعتصام شد
صاحبدلی نیافت چو او سر کایناتاز روشنی قلب شعیبی مقام شد
شد عرش نفس ناطقه و عقل مستفادمعلوم او معانی کلی تمام شد
فیض از سمای روح به ارض جسد رساندبرزخ میان عالم نور و ظلام شد
کس ز اولیا به کشف و کرامات او نبوددر معجزات آیت «یحیی العظام » شد
بر ارض عالم ملکوتش گذر فتادهرکس به باطن از پی او یک دو گام شد
می گفت در مواعظه خویش بارهاماییم آن که کون ز ما با قوام شد
ما راه مستقیم به حقیم و کهف ماارض مقدس است که بیت الحرام شد
هرکس ز ما برید فرو برد دوزخشوآنکو به ما رسید بهشتش مقام شد
تا بود بر طریق هدا بود مقتدامنهاج خلق و قبله خاص و عوام شد
مسموم شد به زهر براهیم بن ولیداز دار حادثات بدرالسلام شد
بنیاد شرع جعفر صادق بنا نمودرسم عبادت علی و آل وانمود
در دین ابوحنیفه به او برد التجادر شرع شافعی سخن او ادا نمود
حنبل نشست پای ازو دید در وضومالک نبست دست و به او اقتدا نمود
بر طبع بود معنی تنزیه غالبشبر قلب نوح دعوت خلق خدا نمود
دل بودش از نزاهت حق فرد و منقطعاعراض از مخالفت ماسوا نمود
آن نهی شبه و شرک ز معبود پاک کرداین نفی شرکت از علی مرتضی نمود
آن از پی نجات به کشتی خویش خوانداین ره سوی سفینه آل عبا نمود
هرکس خلاف مذهب او مذهبی نهادپوشید اجتهاد صواب و خطا نمود
گردید خیره باصره بوم از آفتابدر پیش چشم شب پره ظلمت ضیا نمود
احکام رای صادق و شرع محمدیچون نور آفتاب و خط استوا نمود
قطب جهان و حجت حق در زمانه بودبس معجزات بر روش انبیا نمود
منصور آن ستمگر شوم دوانقیاو را شهید از سر جهل و جفا نمود
چون صادق آن امام مبین را قضا رسیدعهد امام موسی کاظم فرا رسید
از بس همای همت او تیز سیر بودتا ذروه فقاهت و زهد و سخا رسید
سلک عباد حق بدو موسی نظام یافتاول عصا گرفت و به آخر ردا رسید
آن را مثل به قره عینی زد آسیهوین را خطاب قره عین از خدا رسید
«انی اناالله » از شجر آمد به گوش آناین را ز عرش «عبدی موسی » ندا رسید
این نقش پرده از پی اعجاز شیر کردآن را اگرچه معجزه اژدها رسید
زان شد عطا خطاب کلیم اللهی به آنکاین موسی فصیح زبان از قفا رسید
فرعون بر کلیم پیمبر جفا نکردبر موسی از رشید جفا بر جفا رسید
آن گفت اگر پیمبر مسجون کلیم راموسی ز سجن این به هزار ابتلا رسید
از شور و گریه ای که به زندان بصره داشتجوش دلش به خوابگه مصطفی رسید
هرگه پی قرائت قرآن زبان گشوداز مرقد رسول به او مرحبا رسید
هارون به زهر شاهک شومش شهید ساختقطبیتش به قبله هشتم رضا رسید
ایمان چو در دیار غریب از وطن فتاددر مشهد علی رضا بوالحسن فتاد
حب علی که ساکن خاک مدینه بودآمد به غربت و به بلا و محن فتاد
این حب نازنین چو ازان بوم و بر گذشتدر حرب منکران چو اویس قرن فتاد
شاه رضا که یوسف و یونس مزاج بودبر یاد حق برون ز دیار و دمن فتاد
از مرقد نبی برو دوش مبارکشچون از تن عزیز جدار پیرهن فتاد
گم گشت بوی پیرهن از مرز و بوم مصرآمد به طوس و در حرم بوالحسن فتاد
روشن ز گرد قبر رضا ساخت دیده رایعقوب وار هرکه به بیت الحزن فتاد
یونس به بطن هوت مقر در حیات کرداین را به موت چشمه ماهی وطن فتاد
آن قطب از بلای خلایق وطن گذاشتاین قطب بهر خلق به رنج و محن فتاد
انگور زهر کین به دهانش عدو نهادعقد درش ز درج عقیق یمن فتاد
حاضر شد از مدینه تقی وقت مردنشدر دست و پای آن شه اعجاز فن فتاد
برداشت سر ز خاک و لبش بر لبان نهادوآنگه لعابی از دهنش در دهن فتاد
سلطان دین رضا چو تقی را لعاب دادبر کونش اطلاع به یک فتح باب داد
در بر محمد ابن علی تقی گشودسایل ز هرچه کرد سئوالش جواب داد
علمی که داده بود محمد به مرتضیایزد به این محمد نایب مناب داد
قطب رجای علم نبی گشت و خلق رااز فضل خویش توشه یوم الحساب داد
بر قلب صالحش دل کاشف فتاده بودراهش به انکشاف جدا و حجاب داد
در خلوت مدینه شد و سیر طوس کرداز باب خود برون نشد و غسل باب داد
صالح ستور نفس به ملک کسان چراندوین نفس را ز روح غذا و شراب داد
آن کرد داغ اسود و احمر جمال قوماین داغ جهل اسود و احمر به آب داد
گنجور غیب بود دل خلق پرورشمکنون کن فکان به دم مستجاب داد
در علم و زهد و جود ز انس و ملک گذاشتحق زان جهت تقی جوادش خطاب داد
درهای بسته بر رخ آفاق می گشودچرخش عنان عمر به دست شتاب داد
وقت مسام دختر مأمون به دشمنیدستار زهر کین به کف آن جناب داد
قطب دهم علی نقی راه دین گشادبر روی طالبان در علم الیقین گشاد
ادریس وار در پی تطهیر نفس خویشاز لای طبع چشمه ماء معین گشاد
تقدیس از نقایص و اخلاط کون یافتقادر به خلع تن شد و حصن حصین گشاد
سیار شد به شه ره بیداری معرفتهر سو به روی دل در خلد برین گشاد
تسبیح گفت همسر روحانیون عرشآغوش شوق بر بغل حور عین گشاد
بر روی خشمگین قضا خال و خط نهاداز جعد فتنه بار قدر عقد و چین گشاد
پیش بلا هدف شد و از راه رو نمودتیر خصومتی که فلک از کمین گشاد
شهباز همتش پی فریاد طالباناز شاخ سدره بال به سوی زمین گشاد
قلب و لسانش خازن اسرار غیب بوداقبال او طلسم شکست و دفین گشاد
هرگه ز زیر چشم به بالا نگاه کرداز سقف خانه تا فلک هفتمین گشاد
قولش بجز اوامر و احکام دین نبودهرگاه لب گشاد کلام مبین گشاد
بر دست جعفر متوکل شهید شدباب الخلافتش ولد جانشین گشاد
نور سراج دین حسن عسگری نموددل های ضال را به خدا رهبری نمود
در جلوه هویت ذاتی غریق گشتدل را ز موهبات صفاتی بری نمود
سلب صفات کون و مکانی ز ذات کرداین قطب با خلیل خدا همسری نمود
در حضرت جمال حق از خویش شد فنادر حیرت از مهیمنه هم برتری نمود
با جوهر هویت حق گشت متحددر شعبه های روح اثرگستری نمود
چون حب ذات رفت در اجزای کایناتز آثار فیض خویش جهان پروری نمود
تحقیق او به شبه و مثل ملتبس نشدبا نزهتش خلیل خدا آزری نمود
این ماه و مشتری به فروغ خدای دیدآن را خدا به شکل مه و مشتری نمود
این از صفای کعبه دل حق شناس شدوآن از غرور خانه گل بتگری نمود
صد بت تراش و بتگر دیر وقاع راراه خدا به یک نظر سرسری نمود
کردند ختم عقد امامت به نسل اوکو در امامت آیت پیغمبر نمود
با این کمال شربت مسموم معتمدبر حنجر مبارک او خنجری نمود
رخ در نقاب چون حسن عسگری کشیدقطبیتش به قائم آل نبی رسید
برزخ میان کثرت و وحدت نموده شدگردید در برابر شیث نبی پدید
سر انتهای دایره بر ابتدا نهادخور ز استوا فرو شد و از استوا دمید
از نقطه احد دو محمد ظهور کردمرآت فوق دایره ماتحت خویش دید
یوم القیامه گشت چو قائم ظهور کرد«الیوم کل شیئی الی مبداء یعید»
یا صاحب الزمان به درآ از خفا که خلقتا حد ناف جامه صورت فرو درید
بر راه حق که می نگرم یک حسین نیستآفاق کربلا شد و مردم هم یزید
باطل شبیه حق شد و انصاف درفتاداضلال بیخ عدل زد و ظلم سر کشید
بدعت بنا نهاد و امل باغ و خانه ساختغفلت کمر گشاد و خطا فرش گسترید
بنمای دست قدرت و مفتاح باب کنکافاق مانده بسته درو قفل بی کلید
شاها تو شاهدی که «نظیری » به مهر حقبفروخت صدر سلطنت و مسکنت خرید
جاه یزدید و قوم یزیدش مراد نیستحب علی و آل علی باد بر مزید