شمارهٔ ۳ - این ترکیب بند حین وداع و معاودت از مکه معظمه به هندوستان به طرز عرفای موحد در نعت حضرت سید المرسلین مذیل به اسم ابوالفتح بهادر عبدالرحیم خان بن بیرام خان گفته شده
شب گلابی بر رخم خوابم ز چشم تر زدنداز سجود درگه عشقم گلی بر سر زدند
اول شب بانگ نوشانوشم از ذرات خاستکه ندای الصلوة آمد همه ساغر زدند
قبله کردم قصد در چشمم در تارسا نمودکعبه بستم نقش بر رویم بت آزر زدند
از نم میزاب و تار سبحه حاجت خواستمقرعه بر شط شراب و بر خم کافر زدند
گردن سرخ صراطی حلق قربانی نمودکز شراب شعله بارش بر گلو خنجر زدند
مرهم از آب و گل دیر مغان می ساختندهرکه از خار مغیلانش به پا نشتر زدند
گر شدم مجنون ز حرفم داستان ها ساختندور شدم منصور دارم بر سر منبر زدند
از خرابات محبت یافت هرکس هرچه یافتکعبه را هم حلقه ای پی گم کنان بر در زدند
بولهب از کعبه، ابراهیم از بتخانه خاستواژگون نعلیست هرجا گونه دیگر زدند
شرع شارع بهر عامست ارنه اهل عشق راجذبه چون گردید غالب دوش بر رهبر زدند
غیرعاشق نیست کس را ره به معراج وصالجبرئیلش را گره در راه بر شهپر زدند
آب خضر و جام اسکندر به پشت پا زدیمخیمه ما بر کنار چشمه کوثر زدند
هر کجا رفتم بدوش روزگارم بار بودکعبه را محمل کجا بر ناقه لاغر زدند
گر کشم از مکه سر، ترسانم از کردار خویشطایرانش سنگ عبرت پیل را بر سر زدند
کعبه است اینجا ملک حیران کار افتاده استآسمان را در گل این خانه بار افتاده است
دیده ام را از جمال کعبه بینا کرده اندتوشه راه خراباتم مهیا کرده اند
خوش تماشاییست گبری سجده می آرد به دیردامن عرش و نقاب کعبه بالا کرده اند
برهمن گویا همی سوزد که هر سو در مناآتشی از خون بسمل بر سر پا کرده اند
آتشین پایی ز وادی می رسد کاندر حرمریگ ها را سایه پرورد مصلا کرده اند
از گل و آبش فرح می بارد این آن خانه استکش خضر سقا و ابراهیم بنا کرده اند
نشئه می سازند رنگین نغمه می سازند خوشآتش قندیل و آب سبحه یک جا کرده اند
بوسه بر سنگ سیاه او به گستاخی مزنمردمان دیده را زین سرمه بینا کرده اند
یوسفان را بر سر چاهش سبو بشکسته اندحوریان را در ره وادیش سودا کرده اند
هم ازین جنسست گر بت را سجود آورده اندهم به این نقش است گر وصف چلیپا آورده اند
کیش و مذهب را زبان دان گر شوی معنی یکی استمصحف و انجیل را از هم مجزا کرده اند
قتل اسماعیل رمزی بود این افشاگرانلوح صحرا را به خون کشته انشا کرده اند
زاهد و فاسق به وسعت گنجد آنجایی که اوستاین فقیهان راه حق را تنگ بر ما کرده اند
کعبه را مستانه لبیک آرم از میقات عشقکز الستم هم به این لبیک گویا کرده اند
عشق می بگرفته پا و سر کبابم سوختهآتش این هیمه را بسیار گیرا کرده اند
عشقم از کوبی برون آورده از بس تنگیشکعبه را گه قبله گاهی دیر ترسا کرده اند
مستیم تا پیشگاهی برده از بس وسعتشخاک عقبا بر سر مشغول دنیا کرده اند
بر سر هر چشمه خالی صد سبو می کرده امخضر گم کردست راهی را که من طی کرده ام
این قدر دانم که با نظاره چشمم آشناستآن که حیران رخ اویم نمی دانم کجاست
پای تا سر محو در نظاره گشتم همچو شمعدرنظر افزود چندانی که از جسمم بکاست
سیل دیدار آمد و خاشاک هستی پاک برداین که اکنون غوطه در وی می خورم بحر فناست
خواب ازان آشفته تر دیدم که تعبیرش کنیبرنمی آرد قیامت سر ازین شوری که خاست
جمله اجزای وجودم را منور ساخت عشقسایه پیش آفتاب و مس به نزد کیمیاست
دارم از اقبال عشق اندیشه آزادگیگر هوایی در سر سروست از باد صباست
بر سر مرغان وادی گل فشانی می کنمکز سرشگم در کف پا خار در نشو و نماست
در قیامت خون بهای دیده گریان مندستگاه روز بازار شهیدان مناست
ای صبا خیز و کف خاکی دگر زان کو بیارنور شد در دیده آن گردی که گفتی توتیاست
قطع گفتن کن که خاموشی درین صف واعظستترک دانش کن که نادانی درین ره مقتداست
تا به صدر آشنایی حیرت اندر حیرتستدیده ای وا کن که بینایی درین ره پیشواست
از سر اخلاص پا بردار مقصد در دلستاز حضور دل زبان بگشا اجابت در دعاست
طرف و سعی حاجیان اظهار شوقی بیش نیستآن که من می جویمش نی در حرم نی در صفاست
از جهان چندش که جستم هیچ بانگی برنخاستخم که در میخانه پر گردید از می بی صداست
خیر بادی کعبه را گفتم که سنگ راه بودپی به دل بردم که راهش سوی آن درگاه بود
گوشه ای خفتم که راهم را سر و پایان نبودلنگر افکندم که کشتی در خور طوفان نبود
مرغ بینش را شکستم پر که طیران کند داشترخت دانش را بریدم پی کزین میدان نبود
سر به سر بازار حکمت کور دیدم خلق راتوتیای حق شناسی در همه دکان نبود
شیشه بر صد که شکستم باده موسی نداشتغوطه در صد چشمه خوردم چشمه حیوان نبود
اهل معنی را ز صحبت سبزه ای از گل نرستقوم وادی را ز عرفان تره ای بر خوان نبود
دیده یعقوب بر دیوار و در وا شد دریغغیر بوی پیرهن در کلبه احزان نبود
دل به حسرت بر در از نظاره مجلس گداختجان به درگه سوخت کش زین بیشتر فرمان نبود
تا نگه کردم عنان برتافت کز یک جلوه اشپاره پاره دل چو طور موسی عمران نبود
زخم زد اما به جولانی ز خاکم بر نداشتکاین چنین گو در خور آن دست و آن چوگان نبود
خون ما در گردن بی باک عشق پرده درحسن تا در ره بود این فتنه در دوران نبود
در بن هر خار صد لیلی است از دیدار اووادیی دیدی که مجنونی درو حیران نبود
این حجاب از بود ما باشد وگرنه پیش ازینبرقع صورت به پیش چهره جانان نبود
حسن پرتو بر جهان افکند ورنه پیش ازینذره دل آشفته و پروانه سرگردان نبود
پرده از عالم برافتد گر برآید آشکارما عدم بودیم آن روزی که او پنهان نبود
برنتابد فر حق جز کبریای احمدیغیر یک دل در دو عالم قابل جولان نبود
احمد مرسل که باطن مشرق انوار داشتدوست را آیینه بر اندازه دیدار داشت
تا زمین شد مولد و مأوای خیرالمرسلینصد شرف در منزلت بر آسمان دارد زمین
این جهان در علم او شاخ گیا در بوستانوین فلک با فضل او بال مگس در انگبین
طور صد موسی برانگیزد ز خاک آستانشمع صد عیسی برافروزد به باد آستین
آب درجو داشت آن فصلی که عالم بود خاکدست در گل داشت آن روزی که آدم بود طین
شکل اول را چو کلک آفرینش نقش بستزو جواز آفرین می خواست صورت آفرین
صنع را مشاطه کل علم را آیینه داردر بر و پهلوی آدم دیده حوا را جنین
ذیل قدرش چهره آرا بود از اول خاک راگر نبودی سجده او موی رستی از جبین
گر نگرداند به آیین شریعت چرخ راپنبه گردد باز تار و پود ایام و سنین
نزد عقل من ز تصدیق نبوت برتر استرسم او ما راست مذهب کار او ما راست دین
منزلت بنگر که اقرار به او ایمان ماستخصم اگر گوید کلام اوست قرآن مبین
گل نگار از جلوه اش فرش رخ خلد برینعطرروب از روضه اش جاروب زلف حور عین
صورت شق القمر بر چرخ می دانی چه بود؟خاتمی می کرد در انگشت بشکستش نگین
گر نیفتد سایه اش بر خاک چندان دور نیستبی مکان را هم مکان شد بی نشان را هم نشین
چون سبق کز طفل ماند ماند ازو لوح و قلمچون قفس کز مرغ ماند ماند ازو عرش برین
گر به یک دم طی کند هفت آسمان نبود عجبجبرئیلش در رکابست و براقش زیر زین
دیده اش از سرمه «مازاغ » روشن کرده اندمنزلش در «لانبی بعدی » معین کرده اند
مطرب مستم ز خلوتگاه سلطان آمدهسرخوش از احسان شده با خود به الحان آمده
شعله گردم ولی از خار وادی خاستهسوخته ابرم ولی بر کعبه گریان آمده
وادی از دنبال من گه بر کتف بگریستهکعبه استقبال من زمزم به دامان آمده
ما به جانان بسته ایم احرام از میقات عشقکعبه ما قبله گبر و مسلمان آمده
نی هوای کعبه دارم بعد ازین نی فکر دیرمقصد من بارگاه خان خانان آمده
آن که در ظلمات تنهایی خیال مدح اوتشنه طبعان سخن را آب حیوان آمده
هر که را طومار عهد نیک بختی واکنندساعت مولود او بینند عنوان آمده
طبع من سنگیست از تحمید او گویا شدهنظم من خاکیست از مدحش درو جان آمده
گنج از هر نکته ام پیدا توان کردن که اوپای تا سر در مدیح خویش پنهان آمده
سنگ از من لعل گردد خاک از من زر شودآب و رنگ آفتابم جانب کان آمده
شکرست این نوع لفظ از شکرستان خاستهبلبلست این جنس خاطر از گلستان آمده
در نمکزار حقوقش خاطرم افتاده بودخود نمک گردید و سوی نمکدان آمده
بر کف اسکندر امروز آب حیوان دیده اندمژده الیاس را خضر از بیابان آمده
بلبل مستم پیام نوبهار آورده امتازه تر صوتی به باغ از صوت پار آورده ام
هرکجا دامن ز چشم خونفشان افشانده امموج خونین بر سر هفت آسمان افشانده ام
پا و دست از مسند و پهلوی جم دزدیده امدوش و سر از تاج و تشریف کیان افشانده ام
هم به آن سر بار شوقت را به دوش آورده امهمه به آن پا دست در راهت ز جان افشانده ام
شرم دارم گر ز نزدیکان تو نامم برندبا چنین دوری که جان بر آستان افشانده ام
لذت درد محبت کی فراموشم شود؟این نمک را من به مغز استخوان افشانده ام
قسمتم جز بر همان مهمانسرای خود مباداز کباب دل پرست آن جا که خوان افشانده ام
دور را مهمان گستاخم به بازی بارهانقل بر ساقی و می بر میزبان افشانده ام
تا چه گل ها بشکفد کز سرگذشت زلف توشب عبیری بر دماغ میهمان افشانده ام
در بیان آرزومندی سری شوریده استهر نقط کز خامه مشکین فشان افشانده ام
بلبل باغم که شاخ و برگ بر گل چیده امشبنم صبحم که بر خورشید جان افشانده ام
مست شوقم خرده بر زشت و نکوی من مگیراز نسیم تست گر گل گر خزان افشانده ام
گرچه با تو در سفر کوته عنانی کرده امجان و دل از پی بر آن دست و عنان افشانده ام
کار با ضعف دل افتادست و اشگ عاجزیجعبه خالی کرده بر دشمن کمان افشانده ام
همتی در کار دل کن کز مزار عافیتخاک سرگردانیش بر خان و مان افشانده ام
هرکه رخ تابد ازین دولتسرا گمراه بادکعبه هم لبیک گوی خاک این درگاه باد