شمارهٔ ۹۶
هیچ راز از دیده صاحب تمیزان دور نیستتا به صدر از لب خبر دارم ولی دستور نیست
هرکه از معشوق غافل گشت لذت درنیافتدیده بی معرفت را در دو دنیا نور نیست
گل گریبان چاک و نرگس مست رفتند از چمنسرو را غیر از هوایی در سر مخمور نیست
بر در پیر مغان هرگز نمی میرد کسیدر مقامی کاب حیوان هست غیر از سور نیست
چون سرای کاروانگاهست دنیا بر گذرشب نمی آید که صد مسکین درو رنجور نیست
سینه ای دارم که از مرهم جراحت می شودزخمی از نیش محبت نیست کان ناسور نیست
بنده گر بی باکیی کرد، از خداوندی ببخشگرچه مغرور است اما جز به تو مغرور نیست
عشق یوسف را درین سودا به دیناری فروختبندگی خواهد، پیمبر زادگی منظور نیست
بر بجا گر عشق اینجا لاف رفعت می زندجلوه ها در بطن عاشق هست کاندر طور نیست
کوهکن را خود به ناخن سنگ می باید بریدجوی شیر و نقش شیرین کار هر مزدور نیست
گر ثری گر عرش اینجا لاف رفعت می زنندجلوه ها در بطن ماهی هست کاندر طور نیست
عافیت خواهی «نظیری » بسته خوبان مشواز نتاج حسن اگر حور از ملک مستور نیست