گنج

شمارهٔ ۹۱

جز محبت، هرچه بردم سود در محشر نداشتدین و دانش عرض کردم کس به چیزی برنداشت
هر عمل را اجر سنجیدند در میزان حشرقیمت چشم پرآبم چشمه کوثر نداشت
از دلم در عشق سوزی ماند و از جان شعله‌ایهیزمی را کاتش ما سوخت خاکستر نداشت
در دل او درد ما از ناله تأثیری نکردبرد مرغی نامه ما را که بال و پر نداشت
شکر کز غم مردم و پیشت نگشتم شرمسارحال خود هرچند می گفتم دلت باور نداشت
کاتب اعمال چون اجر فراقم را نوشتجز رقم بر وصل دادن چاره دیگر نداشت
از دل پردرد جانم را «نظیری » ریش کردکم دچارم شد که جیبی تا به دامن تر نداشت