گنج

شمارهٔ ۸۵

لخت دل بر جیب و جیبم بر کنار افتاده استدست و دل گم گشته ، تا بازم چه کار افتاده است
ساز و برگ شادمانی را که می داند کجاست؟دَرهم ، اندوه و نشاطِ روزگار افتاده است
خسته دل تر می شوم تا تلخ تر نوشم دواپند مردم در مذاقم خوشگوار افتاده است
از کدورت بَر نیابم ، گر صفا دستم کشد،تیره‌روزم، بخت با من سازگار افتاده است
غصه مرد و غم به ماتم سوخت اکنون هجر راصد چراغ مرده بر گرد مزار افتاده است
ظرف این هنگامه پیدا کن خراباتست اینگرد هر ویرانه صد منصور و دار افتاده است
کی «نظیری » خوار ماند ، عشق را دستِ قوی ست،یک دو روزی غایتش از اعتبار افتاده است