شمارهٔ ۸۳
به حرف اهل غرض قرب و بعد ما بندستدل شکسته ما را هزار پیوندست
از آن دمم که به حیرت فکنده دیدن اونگه به گوشه چشمم هنوز در بندست
نگه دلیر نشد تا مژه به پیش آمدحجاب اگر پر کاهست، کوه الوندست
دو چشم ساکن بیت الحزن به من گریدکه من اسیر به معشوقم او به فرزندست
درازدستی حسن که گل به جیبم ریخت؟که تا به دامنم از جیب در شکرخندست
به کینه جوییی افلاک عشق می بازیمکه هرکه دشمن ما شد به دوست مانندست
نه عیب تست که بیگانه وار می گذریکسی که زود گسل نیست دیر پیوندست
بیا که از می پارینه تلخ کام تریماگر تو زهر چکانی به کام ما قندست
همه ترانه آفاق را ز بر داریمبه گوشم آن چه نمی گردد آشنا، پندست
«نظیری » از تو به جان کندن است لب بگشابه این قدر که بگویی بمیر خرسندست