گنج

شمارهٔ ۷۷

بی تو دوشم در درازی از شب یلدا گذشتآفتاب امروز چون برق از سرای ما گذشت
نیش خاری نیست کز خون شکاری سرخ نیستآفتی بود این شکارافکن کزین صحرا گذشت
شوکت حسنش کسی را رخصت آهی ندادگرچه هر سو دادخواهی بود، او تنها گذشت
جلوه اش ننمود از بس محو رفتارش شدمناله ام نشنید از بس گرم استغنا گذشت
خواستی آشفتگی دستار بردن از سرشبس که سرمست و به خود مغرور و بی پروا گذشت
با پریشانان چه گویم، صولت هجرش چه کردباد یأسی آمد و بر دفتر دل‌ها گذشت
باز امشب با سگ کویش «نظیری » همرهستشوکتی دیدم که پنداری جم و دارا گذشت