شمارهٔ ۷۵
گریزد از صف ما هر که مرد غوغا نیستکسی که کشته نشد از قبیله ما نیست
جمال مغبچه دیدی شراب مغبچه نوشمگوی عذر که در کیش ما مدارا نیست
ز پای تا به سرش ناز و غمزه در اعراضهزار معرکه و رخصت تماشا نیست
به حکم عقل عمل در طریق عشق مکنکه راه دور کند رهبری که دانا نیست
فلک سراسر بازار دهر غم چیدستنشاط نیست که یک جای هست یک جا نیست
نشاط رفته ز دوران به صبر بستانیمکه بد معامله آزرده از تقاضا نیست
هوای وصل کسی می کند که بوالهوس استکه در آن دلی که محبت بود تمنا نیست
«نظیری » است به حالی ز غمزه خونین تربه شکوه تا دلت آزرده است گویا نیست