گنج

شمارهٔ ۷۳

نشاط عید گدا عجب پادشا بشکستشد از معانقه چین بر رخ قبا بشکست
چنان به یک دگر آمیختند شیخ و ندیمکه مست شیشه در آغوش پارسا بشکست
رییس و قاضی و مفتی به رقص برجستندنشاط نای و دهل شرم روستا بشکست
مسافر از پی جان بود چشم قربانینگاه تا نرود زان بساط، پا بشکست
دل شکسته در آن کوی می کنند درستچنانکه خود نشناسی که از کجا بشکست
به آب خضر سکندر نبرد زآینه راهسفال میکده جام جهان نما بشکست
به فطر روزه میی داد پیر باده فروشکه هم گداز حسد کاسه گدا بشکست
زمانه طفل طبیعت شد، آنقدر که ادیبکمر ببست پی شوخی و قبا بشکست
شکست توبه هرکس به قدر حال امروز«نظیری » از خم می صوفی از هوا بشکست