شمارهٔ ۶۹
صافی شوم از کون که در درد صفا نیستبر عرش زنم جوش که در خمکده جا نیست
رویم همه چون سایه، که در خدمت خورشیدصد گونه سجودست که در خدمت ما نیست
لطف نظر سوختگان تابش برقستاینجا پر پروانه طلب بال هما نیست
چندان که در آن جعبه خدنگ است نصیبستدر همت ما جستن و در شست خطا نیست
بخرام به گلشن که پی سیر و صبوحیپیغام گلی نیست که با باد صبا نیست
توفیق نکوکاری ما و تو عطاییستاخلاص به دینار و مروت به بها نیست
صدگونه دوا بر سر هر شاخ گیاهیستاما چو تو را درد ندادند دوا نیست
گر کفر و ضلالت بود ار دین و هدایتخوش باش که کار ازلی جز به عطا نیست
با حکم قضا ساز که در دیر «نظیری »مقبول فغان نیست نمازی که قضا نیست