گنج

شمارهٔ ۵۵۱

گه به عشق کاکلت بر سینه سازم سنبلیگاه سوزم در هوای عارضت بر سر گلی
کوته است ایام گلشن رایگان نتوان نشستدیدن گل منع اگر باشد نوای بلبلی
دل که آشوبی ندارد چیست؟ کاخ بی‌هواسر که سودایی ندارد چیست؟ کاس بی‌مُلی
از شط غم کشتی می بر کنار آرد مگرورنه از تدبیر نتوان بست بر دریا پلی
فرض صبحم گر قضا گردد صبوحی کی شودچارقل خوانم تمام شب به عشق قلقلی
نافه چین آستینم گشت و ناف گل بغلتا برو دوشم معطر شد به مشکین کاکلی
بنده آن تاب گیسو و خم بازو شومهمچو شاخ سنبلی پیچیده بر شاخ گلی
کعبه و زمزم زنخدان و رخش پنداشتمدیده شد بتخانه کشمیر و چاه بابلی
فیض از ساقی «نظیری» جوی نی از سامریخاک پای جبرئیلت هست گرد دلدلی