گنج

شمارهٔ ۵۴۹

یک ره کم این حجره خاکی نگرفتیترک صنم و دیر مغاکی نگرفتی
دیو و ملک از عربده ناکی تو جستنددر شکوه عنان دل شاکی نگرفتی
در کوچه وحدت که شهودی به دوام استحظ نظر از وسوسه ناکی نگرفتی
آخر ببری ز اول اگر پاک ببازیدرباختی ار مهره به پاکی نگرفتی
در مهد دلت میل به شوخی و هوا داشتراحت چو می از نشئه تا کی نگرفتی
چون گل به نسیمی دل شوریده شود چاکهرچند که چون غنچه به چاکی نگرفتی
بر چرخ نسودی چو قمر گوشه نعلینزنار مسیحا به شراکی نگرفتی
مردیم که در چشم تو گیریم بهاییچون زندگی اما به هلاکی نگرفتی
حال تو نشد رتبه معراج «نظیری »گر بطن سمک را به سماکی نگرفتی