شمارهٔ ۵۴۸
شد آخر روز بر ناییی و میل دل همان باقیبلا گردید ضعف پیری و طغیان مشتاقی
ز بی باکی و رندی منفعل بودم چه دانستمکه در پیری کشد کارم به سالوسی و زراقی
فقیهان شاهد عادل نویسندم صلاح آنستکه در باقی کنم من بعد حرف شاهد و ساقی
به الطاف خداوندی امید واثقی دارمفراموشم نمی گردد بشارت های مشتاقی
نوازش کن کزان لب های شیرین تلخ نافع ترحیات خضر یابم گر دهی زهرم به تریاقی
جمال بوستان دیدم نه بخت و کار من ماندبنفشه در سیه کاری و گل در ساده اوراقی
«نظیری » واله صوت و سخن چندین مکن خاطرکه ماند قصه را در جای نازک داستان باقی