شمارهٔ ۵۴۶
تو را گفتم ز صبح وصل مهرافروزتر باشینه کز داغ و داع دوستان دلسوزتر باشی
به سعیت چون کمان می خواستم در بر کشم روزیچه دانستم که از تیر قضا دل دوزتر باشی
من از شغل تو سرگردان شدم در ابجد دانشتو در علم نظر هر دم نکات آموزتر باشی
مثال ما درین بستان زمستان و بهار آمدکه چندانی که من بد روز تو بهروزتر باشی
نه گردونی که با عالم قرابت کشتگی داردچرا هرچند زاری بشنوی کین توزتر باشی
تواضع جو که می سازد غرور و سرکشی خوارتز جمشید ار به حسن و دلبری فیروزتر باشی
«نظیری » تا بهار وصل گل افشان شود بایدز بستان دردی هجران نشاطاندوزتر باشی